بلند بلند می خندم.. کش موهایم را باز می کنم و آن ها را تاب می دهم. با دست در آسمان چراغ چشمک زن زیر هواپیما را بهش نشان می دهم و با دستانم اوج می گیرم.. تعجب می کند.. از نگاهش می خوانم. مانتو ام را در می اورم و می گذارم باد سرکش راه خودش را از میان لباسم پیدا کند. یاد حرفش می افتم.. دوباره می خندم.. از ته دل.....
دیروز عصر سرم به شدت درد می کرد.. بلند شدم و حیاط را نگاه کردم. لندرور داخل حیاط بود. مانتو و شالم را پوشیدم، ماشین را روشن کردم وحرکت کردم.. اولین اتفاق خوش یمن خراب بودن آمپر بنزین بود.. نمیدانستم بنزین به قدری کافی دارد یا نه؟؟ نهایتش این بود با 4لیتری کنار جاده بنزین گدایی میکردم از بیکاری که بهتر بود. از کنار باغ...