X
تبلیغات
رایتل
تاریخ : پنج‌شنبه 24 مرداد 1392 | 00:02 | نویسنده : امینه

دیروز عصر سرم به شدت درد می کرد.. بلند شدم و حیاط را نگاه کردم. لندرور داخل حیاط بود. مانتو و شالم را پوشیدم، ماشین را روشن کردم وحرکت کردم.. اولین اتفاق خوش یمن خراب بودن آمپر بنزین بود.. نمیدانستم بنزین به قدری کافی دارد یا نه؟؟ نهایتش این بود با 4لیتری کنار جاده بنزین گدایی میکردم از بیکاری که بهتر بود.

از کنار باغ دایی میگذشتم که متوجه شدم دربش باز است و کره اسبش هم دارد نشخوار می کند.. پیاده شدم و از همان جا به دایی جان بلند سلام کردم. دایی هم متعاقبا جوابم را داد.. ماشالا اسبش زود رشد کرده بود.. دستی به سرش کشیدم و محکم دستانم را دور گردنش حلقه کردم. دایی جان به نزدم آمد و با خنده احوال مامان را پرسید.. به طرف خانه باغ رفت و مرا هم به داخل آن دعوت کرد.. چای آتشی اش آماده بود.. کنارش نشستم و استکانم را به سمتش دراز کردم.. از درس  و دانشگاه پرسید.. از کارم پرسید وآخر جمله اش را با گفتن « تا جایی که می توانی درس بخوان دایی جان، پشیمان نمی شوی» ، تمام کرد.

احوال زندایی را پرسیدم..سری تکان داد و با خنده گفت : آخر از دست این زن دیوانه می شوم. عصر به ملاقات پسر حاج رضا رفته بودیم.وقتی که از بیمارستان برگشتیم ، به پول داخل جیبم هم رحم نکرد.. هر چه تنم بود و همراهم بود را شست.. گفت بیمارستان پر از مریضی است، با خودمان به داخل خانه نبریم.. آخر سر هم طاقت نیاورد وگوشی موبایلش را هم شست.. من هنگ کرده بودم.. گفتم: دایی جدا گوشیش هم شست؟؟؟؟؟!!!!!! و بلند بلند خندیدم.

دایی جان در حالیکه با خنده چروک های گوشه ی چشمش بیشتر نمایان می شد گفت بله دایی جان.. میخواست گوشی من هم بشورد که از خانه بیرون آمدم...

عصر خیلی خوبی بود.. در راه برگشت با تمام استرسی که به خاطر آمپر بنزین ماشین داشتم به حرفهای دایی هم فکر می کردم. من که با وسواسم کنار آمدم یعنی با این ترس مزخرف نمی توانم کنار بیایم؟؟؟

ماشین را کنار جاده پارک کردم.. 4 صفحه پیامک برایش نوشتم و فرستادم.. صادقانه از ترسم و علت « نه» گفتنم، نوشتم و در آخر گفتم پشیمانم و امیدوارم این بی رحمی مرا بتواند از ذهنش پاک کند.

انگار سنگین ترین بار دنیا را از دوشم برداشته بودند.. به خانه که رسیدم جوابم را داد.. نوشته بود « دوستان خوب هرگز از هم ناراحت نمی شوند ،درک میکنم .ما هنوز هم دوستیم. فردا منچ یادت نرود، سوسکت می کنم»

آخیش.. راحت راحت شدم.. بالاخره حرفم را زدم و با خودم کنار آمدم.



  • بک لینک | قالب وبلاگ | گسیختن